يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )

3

مجموعه مصنفات شيخ اشراق

آن باشد كه صورتى از آن او « 1 » در تو حاصل شود ، زيرا كه تو « 2 » چيزى بدانى كه ندانسته‌اى « 3 » ، مثلا « 4 » اگر از او در تو هيچ حاصل نشود ، پس حال تو پيش از دانش و پس از دانش يكيست و اين محالست . و اگر در تو چيزى « 5 » حاصل شود اگر مطابق « 6 » آن چيز كه تو او را دانستى نباشد ، پس چنان كه اوست ندانستى . و چون « 7 » او را چنان كه اوست بدانستى بايد كه آنچه پيش تو است مطابق آن چيز باشد كه « 8 » در نفس خويش و صورت او بود . ( 3 ) بدان كه « 9 » هر لفظى كه « 10 » شايد كه بيك معنى بر بسياران افتد ، آن را « لفظ كلّى » خوانيم « 11 » ، و معنى آن « معنى كلّى » . و هر لفظ كه بيك معنى بر يك چيز بيش نتوان گفت آن را « جزوى » خوانيم « 12 » . مثال اوّل هم چون مردم كه بسياران در مردمى انبازند « 13 » ، و مردم « 14 » بيك معنى بر زيد « 15 » و عمرو و خالد افتد . مثال دوّم هم چون زيد و بكر و اين مرد و هر چه « 16 » به دو اشارت افتد . ( 4 ) هر « 17 » حقيقتى را كه به چيزى وصف كنند ، يا ضرورى بود آن وصف او را هم چون حيوانى مر انسان را ، [ و يا ممكن بود همچون نويسندگى مر انسان را ] « 18 » ، و يا محال « 19 » باشد هم چون « 20 » جمادى انسان را .

--> ( 1 ) آن او : آن امر SH ( 2 ) كه تو : كه اگر تو SH ( 3 ) ندانسته‌اى : ندانستى SH ( 4 ) مثلا اگر از او : و مثال او SH ( 5 ) در تو چيزى : چيزى در تو SH ( 6 ) اگر مطابق : و مطابق SH ( 7 ) چون : چونكه SH ( 8 ) باشد كه : باشد F ( 9 ) بدان كه : و بدان كه H ( 10 ) لفظى كه : لفظ SH ( 11 ) خوانيم : خوانند SH ( 12 ) خوانيم : خوانند SH ( 13 ) انبازند : هنبازند SH ( 14 ) مردم : مردمى SH ( 15 ) برزيد : برزيد و بكر SH ( 16 ) و هر چه : هر چه F ( 17 ) هر : و هر SH ( 18 ) و يا ممكن بود همچون نويسندگى مر انسان را ، و : - F ( 19 ) محال : ممتنع SH ( 20 ) هم چون : چون SH